كانون جهادگران جهاد سازندگي
   

 
" اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويل "
   
كانون جهادگران جهاد سازندگي
 
 

حضرت فاطمه سلام الله عليها:
خداوند، ايمان را بر شما واجب كرده تا از شرك پاك شويد... و فرمانبرى از ما را واجب كرده تا نظام يابيد و پيشوايى ما را واجب كرده تا از پراكندگى امان يابيد.

ليست سرمايه گذاري

آگهي دعوت مجمع عمومي عادي كانون جهادگران جهادسازندگي

حكم هيئت اجرايي و ناظر انتخابات بوشهر

نامه افتتاح حساب بانك كشاورزي

عطر ناب عاشقي دارد اين با هم بودن..! «به مناسبت هفته ارتباطات و روابط عمومي»

راه‌اندازي وب‌سايت جديد

امام هادي عليه السلام و مديريتِ بي نظيرِ بحران

فضيلت و اعمال ماه رجب

رئيس جديد سازمان امور عشاير كشور منصوب شد

فرهنگ سازي مصرف ، ضرورت امروز جوامع انساني

   
( 23/01/1393 )

روزي مردي، عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي زند. او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد، اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذري او را ديد و پرسيد: “براي چه عقربي را كه نيش مي زند، نجات مي‌دهي؟”

مرد پاسخ داد: “اين طبيعت عقرب ... [ ادامه ]

 
( 23/01/1393 )

همه چيز خواستني است، اگر بخواهي به سويت مي آيد. ... [ ادامه ]

 
( 04/12/1392 )

ضرب المثل سانسكريت

درختان بارور خم و مردان بزرگ متواضع مي‌شوند، اما شاخه هاي خشك و مردم نادان مي شكنند وخم نمي شوند.

يوستين گوردر

... [ ادامه ]

 
( 04/12/1392 )

پدربزرگم يكي از فرماندهان عاليرتبه جنگ و پزشكي برجسته بود. او اكنون بسيار پير شده و مجبور شديم تا وي را به آسايشگاه ببريم.

رو به پدربزرگ كردم و گفتم: شما در طول اين زندگي پرماجرا از چه چيزي بيشتر لذت برديد؟

او رويش را به سمت آن طرف تخت برگرداند، دستان چروكيده مادربزرگم را در دست گرفت و گفت: ... [ ادامه ]

 
( 26/11/1392 )

شخصي در حال تنگدستي و بي پولي به زن خود گفت: اگر بخواهيم فردا شب پلو بخوريم و فردا بروم يك من برنج بگيرم، چه قدر روغن براي آن لازم است؟

زن جواب داد: دومن روغن لازم دارد.

مرد با تعجب گفت: چه طور يك من برنج، دو من روغن مي خواهد؟

زن گفت: حالا كه ما با خيال پلو مي پزيم لااقل بگذار چرب تر بخوريم ... [ ادامه ]

 
( 26/11/1392 )

برگه و لكه

از كوفي عنان (دبير كل سابق سازمان ملل و برنده صلح نوبل) پرسيدند: بهترين خاطره ي شما از دوران تحصيل چه بود؟

او جواب داد: «روزي معلم علوم ما وارد كلاس شد و برگه ي سفيد رنگي را به تخته سياه چسباند. در وسط آن لكه‌اي با جوهر سياه نمايان بود.»

معلم از شاگردان پرسيد: «بچه ها در اين برگه ... [ ادامه ]

 
( 05/11/1392 )

جملات مشهور شكسپير:

*آدم تبه‌كار مي‌رود ولي شرش بعد از او مي‌ماند.

*آن كس كه جرأت انجام كارهاي شايسته دارد، انسان است.

*آن كس كه مال مرا بدزدد، چيز بي ارزشي را ربوده‌است، اما آن‌كه نام نيك مرا بربايد، جزئي از وجود مرا مي‌برد كه او را غني نمي‌كند اما در واقع مرا حقير مي‌سازد.

*از دست دادن ... [ ادامه ]

 
( 25/08/1392 )

روزي كشاورزي متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم كرده است. ساعتي معمولي امّا با خاطره اي از گذشته و ارزشي عاطفي بود. بعد از آن كه در ميان علوفه بسيار جستجو كرد و آن را نيافت از گروهي كودكان كه در بيرون انبار مشغول بازي بودند مدد خواست و وعده داد كه هــر كسي آن را پيدا كند جايزه‌اي دريافت نمايد.

... [ ادامه ]

 
( 25/08/1392 )

مرحوم سيدجواد عاملي صاحب مفتاح‌الكرامه از شاگردان علامه سيدمهدي بحرالعلوم(ره) بود. شبي موقع صرف شام، علامه‎ بحرالعلوم (ره)، سيد را به منزل خويش احضار كرد و وقتي شاگرد به منزل استاد ‌رسيد، ديد استاد كنار سفره نشسته و دست به غذا نمي‌زند. علامه بحرالعلوم با خشم شاگرد را مورد عتاب قرار داده و فرمود: سيد ... [ ادامه ]

 
( 27/07/1392 )

روزي يك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي كنند، چقدر فقير هستند.

آن دو يك شبانه روز در خانه محقر يك روستايي مهمان بودند. در راه بازگشت و در پايان سفر، مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

عالي بود پدر! پدر پرسيد آيا ب ... [ ادامه ]

 
( 20/07/1392 )

انديشمندي نقل مي كند كه در دوران كودكي، يك پيله كرم ابريشم را بر روي درختي مي يابد، درست هنگامي كه پروانه خود را براي خروج از پيله آماده مي سازد. انــدكي منتظر مي‌ماند، اما سرانجام چون خروج پروانه طول مي كشد تصميم مي گيرد اين فرآيند را شتاب بخشد. با حرارت دهان خود آغاز به گرم نمودن پيلـه مي‌كند، تا ... [ ادامه ]

 
( 20/07/1392 )

مردي هر روز دو كوزه بزرگ آب به دو انتهاي چوبي مي بست...چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد.

يكي از كوزه ها كهنه تر بود و ترك هاي كوچكي داشت. هربار كه مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب كوزه مي ريخت. مرد دو سال تمام همين كار را مي كرد. كوزه سالم و نو مغرور بود كه وظيفه اي را كه ب ... [ ادامه ]

 
( 13/07/1392 )

روزي لقمان در كنار چشمه اي نشسته بود . مردي كه از آنجا مي گذشت از لقمان پرسيد : چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت كه لقمان نشنيده است.دوباره سوال كرد : مگر نشنيدي ؟ پرسيدم چند ساعت ديگر به ده بعدي خواهم رسيد ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت كه لقمان ديو ... [ ادامه ]

 
( 02/07/1392 )

زاهدي كيسه اي گندم نزد آسيابان برد. آسيابان گندم او را در كنار ساير كيسه ها گذاشت تا به نوبت آرد كند.
زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نكني دعا مي كنم خرت سنگ بشود ».
آسيابان گفت: «تو كه چنين مستجاب الدعوه هستي دعا كن گندمت آرد بشود .»
منبع: داستانك
... [ ادامه ]

 
( 02/07/1392 )

گنجشكي با عجله و تمام توان به آتش نزديك مي شد و برمي گشت!
پرسيدند : چه مي كني ؟
پاسخ داد : در اين نزديكي چشمه آبي هست و من مرتب نوك خود را پر از آب مي كنم و...
آن را روي آتش مي ريزم !
گفتند : حجم آتـش در مقايسـه با آبي كـه تـو مي آوري بسيار زياد است و اين كار فايده اي ندارد!
گفت : شايد نتوانم آ ... [ ادامه ]

 

1

2

كانون جهادگران جهاد سازندگي
   

جمعه    30/06/1397

 
 

 

نام کاربري

 

کلمه رمز

 

 

کد ملي

 

1503109

تعـداد بازديـد:

 
 
كانون جهادگران جهاد سازندگي

info@kanoonejahadgaran.ir

كليه حقوق اين وب‌سايت متعلق به كانون جهادگران جهاد سازندگي است